...
وقتی که تیک تاک ساعت و خیلی چیزهای دیگر
بالاخره به تو فهماند
" که باید باید باید؛ دیوانه وار دوست بداری"
خودت و تک تک لحظه هایت را
آنگاه
پنبه آغشته به الکل
لاکهای سرخ و ترسهای سیاهت را با هم زدود
و شال روشن قرارهایت
شد سایه بان آفتاب کوهستان
در اوج و فرود این سفرهای دنباله دار
همانطور که شال روشن رنگ می بازد و کهنه می شود
تو رنگ می گیری و نو می شوی
پیوسته نوتر.
چک، چک
چک، چک
گوش که تیز می کنم
مدام،
صدای چکه می آید
از گرمای کدام خورشید است؟!
یخهای کهنه
تودرتوهای تاریک دلم
آب می شوند.
«زن ذلیل» هایی که سی و پنج میلیون زن راشکنجه می کنند
|
از نگاه یک زن
شکوه میرزادگی این روزها، در پی انتشار آمارهای سازمان های حقوق بشر و حقوق زنان در مورد اوج گرفتن نابرابری و تبعیض نسبت به زنان در ایران، حکومت اسلامی و وابستگانش نیز می خواهند ثابت کنند که در ایران نه تنها تبعیض و نابرابری وجود ندارد بلکه زنان بر عرش نشسته اند و بزرگی می کنند و این زنان دیگر دنیا هستند که چون حکومتی مذهبی بالای سرشان نیست مرتب بدبختی می کشند. اینها کار را به جایی رسانده اند که رییس جمهوری غیرقانونی حکومت شان، که همیشه تنها توصیه اش به زنان کوشش در بیشتر زاییدن بوده، در مقابل خبرنگاران غیر ایرانی مدعی شده است که حقوق زنان در ایران بیشتر از مردان است. و حکام چند زنه ی جمهوری اسلامی هم برای سرپوش گذاشتن بر شکنجه های جسمی و روانی و قانونی علیه زن ایرانی، در مصاحبه هاشان می گویند: «مردان ایرانی زن ذلیل هستند و برخلاف مردان غربی زنانشان را کتک نمی زنند». آنها، در واقع، از همان طنزی استفاده می کنند که مردان تحصیل کرده ی طبقه ی متوسط سال هاست که برای نشان دادن مخالفت خود با قوانین ضدبشری و ضد زن جمهوری اسلامی، از آن به عنوان یک تفاوت گذاری بین خودشان و حکومتی ها استفاد کرده اند. این حکومت اما تنها به این نوع تبلیغات بسنده نکرده و مدتی است که با دادن آمار و ارقامی ساختگی از بدبختی زنان در کشورهای غربی به سازمان های حقوق بشر و دولت هایی که به زن ستیزی حکومت ایراد می گیرند حمله می کند و، در عین حال، به طور غیرمستقیم به برخی از مردمان ساده و بی خبر کشور خودمان هم می گوید که: «زنان در ایران به نسبت کشورهای دیگر در بهشت هستند و نمی دانند». از آخرین عملیات این حکومت انتشار یک خبر با شکل و شمایل یکسان و بخشنامه ای در بیشتر نشریات دولتی و وابسته به حکومت است که در آن از «شکنجه و تجاوز و خشونت جنسی علیه 20 میلیون از زنان آمریکایی» خبر می دهند. این خبر که ابتدا در سایت خبرگزاری دولتی زنان ایران و از قول یک گزارشگر شبکه تلویزیونی الجزیره بیان شده همراه با شعارهایی به سبک دیگر شعارهای حکومت اسلامی مطرح شده و در پایان خبر هم پرسشی به ظاهرا حق طلبانه مطرح می شود: «چگونه کشوری که در آن زنان زیادی وجود دارند که هر روز با خطر خشونت، تجاوز و حتی آتش زدن روبرو هستند، به خود اجازه میدهد از دیگر کشورها بخواهد که حقوق زنان را رعایت کنند؟» تفاوت حقوقی وضعیت زنان ما زنان کشورهای دموکرات و سکولار در این که در همه ی کشورهای جهان زنان همچنان تحت فشارهای جنسیتی قرار دارند تردیدی نیست و این موضوع بسیار مهمی است که همه ی کوشندگان حقوق بشر و حقوقدان ها بر آن واقف اند. اما این را هم همه ی افراد آشنا به اینگونه مسایل به خوبی می دانند که چه تفاوت شگرفی بین وضعیت زنان ساکن در کشورهای دموکراتیک، سکولار و باورمند به حقوق بشر از یکشو، و زنان سرزمین ما که زیر سلطه ی حکومتی دیکتاتور و با قوانینی برگرفته از فرامین مذهبی خاص زندگی می کنند، از سوی دیگر، وجود دارد. مهم ترین تفاوتی که یک زن در آمریکا یا اروپا با زنی در ایران دارد آن است که اولی از نظر قانونی صاحب همه ی حقوق و برابری هایی است که در اعلامیه حقوق بشر و در کنوانسیون های وابسته به آن مطرح شده است و دومی از ساده ترین حقوق انسانی خویش نیز محروم است. و به همین دلیل ساده هم هست که وقتی زنی در اروپا یا آمریکا در معرض بیدادی برآمده از تبعیض های جنسیتی قرار می گیرد می تواند به دامان قانون پناه برد در حالی که در کشور ما منشاء هر چه که بیداد نسبت به زنان محسوب می شود خود قوانین حاکم بر جامعه است. در واقع، معیار شناخت خشونت بعنوان جرم در هر سرزمینی ساختار قوانین موجود در آن سرزمین است. وقتی آمار مربوط به کشوری چون امریکا نشان می دهد که فلان درصد از زنان در معرض خشونت هستند، تعریف قانونی این «خشونت» با تعریف آن در جامعه ای دیگر متفاوت است. در جامعه ای ممکن است «از نازک تر از گل گفتن» جرم باشد و در کشور دیگری تجاوز در شب اعدام یک دختر باکره ثواب دنیوی و اخروی هم داشته باشد و، در نتیجه، نمی توان بخاطر وجود اشاره به مفهوم «خشونت» در آمارهای دو کشور، مقایسه ای براه انداخته و از آن نتایج دلخواه را گرفت. مثلاً، فرض می گیریم که گفته ی آن گزارشگر الجزایری، یا خبرگزاری دولتی زنان ایران، در مورد وجود «20 میلیون زن خشونت دیده آمریکایی» جعل نبوده و کاملاً درست باشد. یعنی سی درصد از حدود 150 میلیون زن آمریکایی (یعنی نصف جمعیت حدوداً سیصد میلیونی آمریکا) گرفتار خشونت هستند. ولی آیا گردانندگان خبرگزاری دولتی زنان ایران (که اتفاقاً بیشترشان هم مردند و عمامه دارند) اصلاً می دانند، یا اگر بدانند جرأت دارند به روی خودشان بیاورند که تعریف خشونت نسبت به زنان در آمریکا چیست؟ آیا جرات دارند که برای خوانندگانشان بنویسند که این آمار ـ علاوه بر معدود مردانی که زنشان را سوزانده اند، یا مردانی که زنشان را کتک زده یا کشته اند، یا بیماری روانی که زنی را شکنجه کرده، یا به او تجاوز کرده ـ بیشترش شامل بد حرف زدن فلان رییس اداره با کارمندان زن اش هم بوده، شامل داد زدن پدری بر سر دخترش هم بوده، شامل معشوقه گرفتن مردی زن دار هم بوده؟ آیا باورمان می آید که در این سرزمین خشونت به کلمات زشت و دشنام دادن یک مرد به زنش نیز گفته می شود؟، به داد و فریاد کردن هم خشونت می گویند، بداخلاقی و بی احترامی به زن را هم خشونت می گویند، دستور دادن های بی ادبانه، قهر کردن، کتک زدن، هل دادن را هم؟ در را به هم زدن، ظروف غذا را شکستن را هم خشونت می دانند؟ و آیا انبوه زنان ساده و بی خبر و بی دانش ما می دانند که در جهان های آزاد بی تبعیض اگر مردی زنی را وادار به حامله شدن بکند، اگر نگذارد او فرزند ناخواسته اش را کورتاژ بکند، حتی اگر مردی از وسایل بهداشت و یا روش های پیشگیری از بارداری استفاده نکند کارش اعمال خشونت به حساب می آید؟ یا، بالاتر از آن، اگر مردی زنش را ناخواسته ببوسد زن می تواند از او به جرم اعمال خشونت شکایت کند؟ و آیا ما اصلاً می توانیم در جامعه ای چون ایران تصور کنیم که این عملیات در قانون حکم خشونت نسبت به زنان را دارند؟ آیا خشونت در قوانین ما کمترین شباهتی به خشونت در قوانین آمریکا دارد ؟ زنان ما، زیر سلطه ی حکومت اسلامی، حتی به خواب نمی بینند که در جامعه ای دیگر ممانعت کردن از رشد اجتماعی یک زن را هم خشونت می دانند، ایجاد محدودیت در ارتباط های فامیلی و دوستی های اجتماعی را هم خشونت می دانند؟ جلوی تحصیل و کاریابی و رفتن سفر هم خشونت خوانده می شود، امتناع مرد از طلاق، گرفتن کودکان از مادر، جلوگیری از استقلال مالی زن در زندگی مشترک هم از خشونت هایی است که در قوانین همه ی کشورهایی که کنوانسیون رفع همه اشکال تبعیض و خشونت را به رسمیت شناخته اند خشونت به حساب می آید؟ بیائید به آماری از کشور خودمان نگاه کنیم. این آمار را خبرگزاری و یا گزارشگری ضد حکومت یا ضد مذهب نداده است، بلکه آماری دولتی است که حدود شش سال پیش، یعنی در اواخر دولت آقای خاتمی که جرم و جنایت و فشارهای بر زنان به گفته خیلی ها و حتی خود دولت کنونی نصف امروز هم نبود تهیه شده است. در آن دوران پژوهشی از سوی دفتر امور اجتماعی وزارت کشور و مرکز مشارکت امور زنان انجام شد که سرو صدای زیادی برانگیخت و ابتدا از آن به عنوان یک «موضوع ملی» نام بردند اما بعد به سرعت سر و صدایش را خواباندند و تا به امروز هم دیگر کسی به دنبال آن نرفته است. در این «پژوهش» دولتی اعلام شده بود که شصت و شش درصد زنان ایرانی گرفتار خشونت بوده اند. در این آمار ـ علاوه بر همان دزدها و قاتلان و متجاوزانی که در همه ی جای دنیا، چه در قالب یک بیگانهء متحاوز و چه در محدوده ی خانه و خانواده، وجود دارند ـ عمده ی جرم ها و جنایت ها و خشونت ها و شکنجه ها و تجاوزها را خود دولت خودش انجام داده است؛ آن هم جرم هایی که یک زن آمریکایی یا اروپایی به خواب هم نمی بیند. کجا یک زن آمریکایی شب از هراس این که دختر کوچکش را فردا به مردی شصت ساله شوهر دهند بی خواب شده است؟ کجا زنی اروپایی که در یک بی خبری یا حتی با آگاهی با مردی که همسرش نبوده همبستر شده توانسته است خودش را فرورفته در خاکی بیابد و ببیند که بر سرش بارانی از سنگ می بارد که، بفرمودهء توضیح المسائل روحانیون، باید آنقدر بزرگ باشد که در ضربه های اول محکوم را نکشند؟ کجا و کدام زنی در ده ها کشور جهان که شانس داشتن حکومتی دموکرات و زمینی را دارند خواب شلاق خوردن دیده است؟ اگر خبرگزاری دولتی زنان، و آقایان آیت اللهی که آن را اداره می کنند، و زنانی که دانسته یا نادانسته در لجن وابستگی به حکومتی آزادی کش و زن ستیز فرو رفته اند، قصد دارند مقایسه ای در ارتباط با خشونت و شکنجه در کشورهایی چون آمریکا و اروپا و سرزمین بدبخت ما داشته باشند بد نیست نگاهی به اعلامیه حقوق بشر و کنوانسیون های منع خشونت علیه زنان (یعنی چیزهایی که در قوانین کشورهای دیگر مورد قبول است) بیاندازند و ببینند که چند ماده از قوانین ضد انسانی آن ها با این کنوانسیون ها در تضاد است. به یاد آوریم که شورای نگهبان قانون اساسی جمهوری اسلامی لایحه ی مربوط به تصویب این «کنوانسیون» را، که به همت زنان زیادی در بیرون و داخل مجلس اسلامی، از مجلس هفتم به نزد آن ها رفته بود، «مغایر صریح آیات قرآن و موازین شرعی و هم چنین مخالف برخی اصول قانون اساسی، که پایه و اساس سایر قوانین کشور است» دانسته و آن را رد کرده است و تاکنون هم هیچ یک از حکام جمهوری اسلامی دیگر سراغ آن را نگرفته است چرا که نظر شورای نگهبان و دلایل آن ها در مورد مغایر دانستن محتوای کنوانسیون با قوانین ایران کاملا درست بوده است! این کنوانسیون*، با موارد ذیل که در متون مقدسه حکومت و قانون اساسی امروز حکومت اسلامی مندرج اند کاملا در تناقض است: الف) بیش از بیست آیه قرآن کریم: سوره بقره آیات: 22-33- 178 تا 235- 221-222- 228 و 282. سوره نساء آیات 3-11-12-24-34، سوره نور: آیه 31، سوره احزاب آیه 59 و سوره مجادله آیات 3 و 4 و سوره ممتحنه آیه 10 ب) اصول قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران. 2-4-21-61-67-121-152-153-177 ج) مواد قانون مدنی: 799- 831-860- 882- 887- 892- 896- 900- 901- 905-906-907-911- 912- 913- 914- 915- 920- 922- 923- 924- 925- 927- 931- 932- 935- 938- 946- 947- 949- 963- 964- 965-976- 988- 1005- 1006- 1029- 1041- 1043- 1050- 1052- 1054- 1057- 1058- 1059- 1089- 1090- 1105- 1106- 1108- 1114- 1117- 112- 1133- 1134- 1137- 1139- 1140- 1146- 1146- 1148- 1150- 1151- 1152- 1154- 1155- 115- 1157- 1169- 1170- 1172- 1180- 1181- 1183- 1188- 1190- 1194- 1199- 1210- 1214- 1217- 1233- 1251-1252. د) قانون مجازات اسلامی: 74- 75- 119- 137- 153- 170- 199- 209- 300- 301. ه) موارد متعددی از قانون کار و برخی دیگر از مقررات جمهوری اسلامی ایران. و) فتاوا و احکام فقهی امام خمینی (ره) مندرج در تحریر الوسیله جلد 2. *** به این ترتیب خشونت مندرج در زیربناهای ایدئولوژیک و به صورت قوانین ِ خشن در آمده ی حکومت اسلامی، نه تنها قادر نیست چون قوانین کشورهای دموکراتیک و سکولار برای زنان ما پناهگاه امنی باشد، بلکه تا وقتی که سایه چنین حکومت و چنین قوانینی سرزمین ما را تاریک کرده است روز به روز روش های خشونت آمیز و غیرانسانی نسبت به زن های ما گسترش پیدا خواهد کرد و مدعیان طرفداری از زن و «زن ذلیل های اسلامی» هر روز با دست های گشاده تری به شکنجه های خود ادامه خواهند داد. 28 جولای 2010 |
" نبضم را بگیرید همهمه بودن دارد"
فاطی
دلم برایت تنگ می شود. تنگ و تمام.
همیشه کسانی را که دوست داشته ام (شاید به خاطر بی عاری ام) در رویا زندگی کرده ام.
حالا بلند می شوم می روم توی پستو ها. می روم پیدات کنم توی پستو های شلخته ی خاطرات، تا دلتنگی ام آرام بگیرد.
می بینمت که توی آن خانه دلبازت، آشپزخانه ی دلبازت داری قهوه درست می کنی و خواب دیشبت را با آن ادبیات محسور کننده برایم تعریف می کنی.طوری که آدم باور نمی کند خواب دیده ای اینهمه چیزهای عجق وجق را! طوری که فکر می کنم داری همان لحظه می سازی شان و تحولیم می دهی و مست می شوم از طوری که با کلمه ها بازی می کنی چه اهمیت دارد خواب باش یا خیال؟
خودم را می ببینم که روی تخت دو نفره ات دراز کشیده ام و داریم مثل همیشه وراجی می کنیم و تو چطور از هر مزخرفی با آن نگاه جادویی ات به زندگی معجزه می سازی. می بینممان که با هم سر کار می رویم، می بینمت که چطور هر لحظه ی بیهوده را، کامل زندگی می کنی؛ انگار راه که می رویی، حرف که میزنی؛ رنگ می پاشی روی دیوارها، روی خیابانها، روی آدمها... رنگی ام می کنی، خوشم می آید. همه خوششان می آید. این است که نمی توانند ساده از کنارت بگذرند. حتی اگر کور رنگی داشته باشند باز هم خوششان می آید. بیشترشان نمی فهمند داری رنگی شان می کنی، داری زندگی رویشان می بارانی اما خوششان می آید از چیزی که نمی فهمند چیست وفقط می دانند می خواهند کنارت باشند با تو حرف بزنند به تو گوش بدهند....
به مردمان می گفتی "عابران پیاده"، این عابران پیاده ات می آیند و می روند، دور می شوند، گمت می کنند، گم می شوند، اما فراموشت نمی کنند. لکه رنگی که سهم هر کدامشان است می ماند گوشه قلبشان یا لبه ی پیراهنشان ....
کنارت راه می روم، کنارت می خوابم، سال را با تو نو می کنم، با تو سفر می کنم، قهوه می خورم، حرف می زنم، ناله می کنم ، و غر می زنیم و غر می زنیم و می خندیم به زندگی و هی رنگی می شوم، رنگی تر، رنگارنگ می شوم. به رنگها نگاه می کنم، به معجزه هایی که از هیچ می آفرینی نگاه می کنم، به فاطی نگاه می کنم؛ به این همه درد که چنین زیبا که چنین کامل زندگی اش می کنی...
پستوی خاطرات هنوز روشن است، پر از جمله های ساده ای که فقط تو می توانی یک طوری بگویی شان که انگار بزرگترین رازهای زندگی را داری در گوشم نجوا می کنی ....دستمالی بر می دارم ، می دانم اگر خاکها را، گرد و غبار ها را پاک کنم؛ رنگهایت را، خوابهایت را، خنده هایت را، تکه کلامهایت را" فاطی" را به همان شفافی می بینم، حس می کنم....
یه سکانس
x husband: why u marrid me?
x wife: i was very young and u were lots of fun
x husband:how s your new husband, hi is fun?
x wife: he thinks i am fun!
گیسو
نیمه شب گیسو می آید. چیزی نمی گوید. چیزی نمی پرسم. توی چشمهایش نگاه نمی کنم. نیازی هم نمی بینم. پیداست درد دارد، از در که می آید تو درد توی تمام خانه می پیچید. می رود یک گوشه می نشیند با موهایش بازی می کند. من هم یه گوشه می نشینم، موهای مریضم را باز می کنم و شروع به بازی می کنم. تا صبح بازی می کنیم. حرفی نمی زنیم. چیزی نمی خوریم. به آهنگی گوش نمی دهیم. به خواب فرو نمی رویم. تا صبح با موهایمان بازی می کنیم.
صبح که می شود به جای خودکشی( که امکاناتش را نداریم) می رویم امامزاده. از آن بالا به شهر نگاه می کنیم. بعد گیسو خداحافظی می کند و می رود...
امروز زنگ می زند می گوید: خیلی خوش گذشت. احساس می کنم بهتر شده ام.
من هم همین را می گویم.
هیس!
همراهتان می آیم
به تان گوش می دهم
لبخند می زنم
به چشمهاتان نگاه میکنم
هر چه بگویید
هر چه بخواهید
فقط شلوغ نکنید…
لازم باشد شوخی می کنم
تعجب هم می کنم
قهقهه هم می زنم
در خاطرات دور هم گم می شوم
آن حسی را که میخواهید به تان می دهم
فقط شلوغ نکنید
هیس
آرام
شلوغ نکنید....
قصه های که باور کردم و قصه های که باور نکردم
تکه های مجسمه شکسته ام تو حفره های قلبم گیر کرده است و لبه های لحظه هایی را که خیال بودنشان، محال به نظر می رسد خون می اندازد
از خواب 21 روزه ای بیدار شدم و مثل اصحاَب کهف می بینم که حکومت عوض شده پادشاه عوض شده قوانین عوض شده و تو با سکه ای که داری حتی یک نان هم نمی تونی بخری...
می دانی؟
دیگر حتی آرزوهایم نیز از من نا امید شده اند.
برگ ریزان کوچه های تازه ام را دوست دارم
کشف اینهمه درخت پاییز زده در نزدیکی خانه آرامم می کند......
because of love
نه هر وقت می خواهمت
هر وقت دلت می خواهد میایی
برنامه ی منظم روزانه ام را
با یک نگاه بهم می ریزی
تصمیم های قطعی تازه ام را
با یک لبخند دود می کنی می فرستی هوا
رویاهایی از آن گونه که دوست می دارم
برایم نقش می زنی
سرم که گرم شد
پاهام که سست شد
نفست را که کم کم باور کردم
باز مرا
پشت دری که طعم بوسه می دهد
جا می گذاری...
باز مرا جا می گذاری...
سر به ته
از آن شبهایی ست که سر به ته
که پاهایم را روی بالش
و دفترو دستک و دستم را
روی پتو پهن کرده ام
از آن شبهایی ست که هی صبح نمی شود
و من سر به ته
با نگاهی به اطراف می فهمم
که این روزها بسیار غمگین بوده ام
چرا که خانه پاکیزه را
ظرف چهار روز
به زباله دانی تبدیل کرده ام
وقتی غمگینم
بیشتر قهوه می خورم
بیشتر چرند می نویسم
بیشتر ادای خنده در میاورم
و بسیار بسیار زباله تولید می کنم...
یکی از نگرانیهایم حالا
روی بالش بودن پاهایم است
که نمی دانم چرا
به این یکی که می توانم پایان نمی دهم
مثل همیشه
به خودم کمک نمی کنم
مثل همیشه...
معلم از کجا فهمید من عاشق کنج ها و گوشه هایم!؟
معلم گفت: کنج ها و گوشه ها SECURITY بیشتری دارند...
معلم از کجا فهمید، من احساس امنیت نمی کنم؟
شعری از پابلو نرودا
با ترجمه ی احمد شاملو
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی . .. ،
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!
* چطور می توانم التیام پیدا کنم ، وقتی گذشت زمان را حس نمی کنم.
* اینروزها توی آینه غمگین ترین دختر زمین را می بینم...
«عشق را اگر به عشق فروختی سود كرده ای
غیر از این قیمت به بهای خون بهاست.»
۱(( آیا شما درد بی حوصلگی را می شناسید؟ این یک درد است، ظریف ترین دردها. به اعماق دل نفوذ می کند، بین دندانها لانه می گذارد. بی اشتها غذا می خوریم، بی احساس زندگی می کنیم...
با من حرف می زنند اما حرفها دانه های ماسه اند.مجموعه ی این دانه ها، کویری بوجود می آورد. من چیزی از دست داده ام که نمی دانم چیست. این شک هم وجود دارد که آن چیز را هرگز نداشته ام. با این وصف، مطمننا آنرا از دست داده ام...))
۲(( همه چیز رو به راه است، ضعیف تر ها باید به قوی تر ها کمک کنند))
۳((ادامه دادن، تغییر کردن. ادامه دادن آسانتر است و بدترین راه))
کابوس سرزمین کوتوله ها تمام نمی شود...
رویای «مراقبت عاشقانه» افسانه می شود...
دختر قلبش را تو دستهایش گرفته
و در کوچه های ابتدای این پاییز می دود
خوبست که اشکهایش در این خنکا
زودتر خشک می شوند...
وقتی همه چیزت با همه چیزت قاطی می شود
مخترع کلمه ی گوه گیجه قطعا حال و روزی شبیه حالای من داشته است.
سپید رود من
در شکاف پلکهای نیمه بسته ام، پیوسته جاری ست
فصل پر آبی ست
رعد و برقهای اندوه
ابرهای خسته ی خاطره
و این تابستان پر باران...
وه که دلم، برای خشکسالی لک میزند
تاریخ انقضای قلبم گذشته است
همه چیز تبدیل به حشره می شود
تنهای نشانه ی هنوز زنده بودنم
دوست داشتن رنگ ارغوانی ست.
صبح ها
غروبها
شبها
چقدر دلم برای دوست داشته شدن تنگ می شود...
روزهای تهی ست
و بیش از اینها صبور باید بود
چه! خوب میدانم
تابستان فصل من نیست.
آه ..............
اندوه نقطه ی پایان را بلعیده است.
شب یکریز مانده است.
سفره ی تنم را
بر خرابه های این عمارت ویران پهن می کنم
و در می یابم
دیگر رها شده ام.
از این رها شدگی
اول شاد می شوم
بعد دلم می گیرد...
ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟
کی با ما را میایی جون مادرت؟!
این پرنده ی کوچک نازنین
که بی خبر
که از کنار پنجره ام پریدو رفت که رفت
بی گمان نام عزیزش
«خوشبختی» بود.
حالا این کودک آنقدر بزرگ شده که بداند
هر نابخشودنی
سرانجام بخشودنی ست.
"هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد
و اتفاق نخواهد افتاد. به همین دلیل
ناشی به دنیا آمدیم
و خام خواهیم رفت."
